| 2 نظر ]
آقای باقی برای تصویر دو همجنس‌گرا نوشتند: «چندش‌آور»

در پاسخ ایشان نوشتم:

«‏دفاع از حقوق اقلیت‌های جنسی با هر هویت، گرایش و رفتار جنسی، دفاع از حقوق بشر است. به‌عنوان فعال حقوق بشر نباید به نقض حقوق انسان‌ها و برخوردهای سنتی و گسترش هموفوبیا دامن بزنیم چرا که این امر حمایت از نقض حقوق بشر است.»

ایشان در پاسخ نوشت:

«‌‌عزیز من مسائل را اینطور خلط نکنیم. مثلاً عمل قتل عمل شنیعی است و ما وقتی از حقوق قاتل وزندانی مجرم دفاع می کنیم به معنی دفاع از عمل اونیست. از نظر من عمل ازدواج دوهمجنس چندش آور است و این غیر از دفاع از حقوق آنهاست.اگر من به آن تصویر نام چندش آور دادم هیچ ربطی به نقض حقوق آنان ندارد»

در پاسخ نوشتم:

مقایسه اقلیت‌های جنسی با قتل کاملا نادرست است. قتل جرم است برای همین به آن شنیع می‌گوییم، گرایش، هویت و رفتار جنسی، نوعی تمایل و حالت برای انسان است که اعلام نفرت یا انزجار علیه آن مصداق نفرت‌پراکنی است.
تعیین گرایش، هویت و رفتار جنسی همانند حق حیات و حق زیست بوده و از حقوق بنیادین انسان‌هاست.

‌‌مقایسه عمل قتل با گرایش، هویت و رفتار جنسی اقلیت‌های جنسی کاملا نادرست و در راستای مترادف دانستن آن با جرایمی چون قتل است. قتل چون جرم است به آن شنیع می‌گوییم، ولی همجنس‌گرایی جرم نیست، «چندش‌آور» واژه‌ای در راستای ابراز «انزجار و تنفر» از یک عمل ناپسند است، اگر این نفرت مجال بروز پیدا کند به چه شکلی خواهد بود؟

‌‌‌این شکل از ابراز نظر که منجر به دامن زدن به هموفوبیا می‌شود از یک فعال حقوق بشر قابل قبول نیست، ممکن است خیلی از موضوعات مورد پسند من نباشد، اما موضع‌گیری علیه آن می‌تواند منجر به نفرت‌پراکنی و در این مورد خاص منجر به گسترش هموفوبیا شود

‌‌از سویی این شکل از گفتار (نفرت‌پراکنی) ماهیت اقلیت‌های جنسی را جرم می‌داند که برخلاف حقوق بشر است. رفتار، هویت و گرایش جنسی متفاوت، می‌تواند مورد پسند ما نباشد، هم‌ردیف دانستن آن با قتل، شکلی از تضییع حقوق اقلیت‌های جنسی است که اگر آن تنفر فرصت بروز پیدا کند، جرم انگاری  منتهی به زندان و اعدام می‌شود. یک فعال حقوق بشر نمی‌تواند همزمان هموفوب و  مدعی دفاع از حقوق بشر باشد.
ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]
.
در جامعه و قوانین ما، زنان و دختران حق انتخاب و آزادی ندارند، حق انتخاب گرایش جنسی را ندارد و اگر همجنس‌گرا باشند هزاران برچسب منحرف و خراب می‌خورند، نمی‌توانند آنگونه که می‌خواهند با دوستانشان سفر بروند چون خانواده معتقد است دختر نباید شب بیرون از خانه بماند، رابطه جنسی قبل از ازدواج را نشان از بی‌عفتی او می‌دانند و... 

چه لذت یا دلیلی دارد زن جوانی که با صدها مانع و محدودیت مواجه است را در تنگنای بیشتر قرار بدهیم؟ او را از ابتدایی‌ترین حقوقش، از سفرها، از لذت‌ها، از زندگی، خنده و شادی، با توهماتی چون غیرت و تعصب و با بهانه‌های چون زن بودن منع کنیم و خود را عاقل‌تر بدانیم!

ما در مقام مالک یا تصمیم‌گیر آنها نیستیم که بتوانیم بگوییم چگونه زندگی کنند، چگونه لباس بپوشند، با چه کسی یا کسانی رفت‌و‌آمد کنند، در روابط‌شان کنکاش کنیم، ما، پدر، پسر، همسر، همراه، دوست و یارشان هستیم، اگر نتوانیم آزادی و استقلال‌شان را بپذیریم، طبعا برخوردهای غیرعقلانی و غیرانسانی خواهیم داشت که از جهل و عدم آگاهی ما سرچشمه می‌گیرد.

در جامعه ایران قوانین متحجر و عقب‌مانده و سنت‌های جاهلانه به اندازه کافی حقوق زنان را نادیده می‌گیرد و آزارشان می‌دهد، جامعه سنتی و عرف‌های نادرست حاکم از حجاب اجباری تا شرایط نابرابر ازدواج و نقض حقوق ابتدایی، نفس زنان را بریده‌اند، در این شرایط وانفسا ما پا روی گلوی زنان و دخترانی که اطرافمان هستند، (مادر، خواهر، همسر، دختر و دوست‌دخترمان) نگذاریم.

تا حالا از دختر یا زنی که کنارمان است پرسیده‌ایم که او چه چیزی دوست دارد، چه انتخاب‌های برای زندگی‌اش دارد؟ یا مدام حق انتخاب و آزادی او را به بهانه‌های واهی سلب کرده‌ایم؟ می‌دانیم او هم همچون ما عقل و قوه تشخیص و تفکر دارد؟ می‌تواند درست و غلط را تشخیص بدهد، تصمیم بگیرد و راهی که دوست دارد را برود؟ یا صرفا چشم‌هایشان را به تعصب و جهل بسته‌ایم و او را ضعیفه، جنس دوم و ناقص‌الخلقه می‌دانیم؟‌ ما باید بیشتر از آنکه خود را مالک زنی بدانیم، حامی و همراه او باشیم، بگذاریم آنگونه که دوست دارد و انتخاب می‌کند زندگی کند و طعم آزادی را بچشد که زندگی فارغ از جنسیت بدون آزادی بی‌معنا و مبهم است.

پی‌نوشت: چند رخداد پیرامون این موضوعات را در ذهنم مطرح کرد.
ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]



چهار سال با سرطان مبارزه کرد، اما آن‌چیزی که او را کشت گلوله بود نه سرطان!

حرف‌های دردناک مادر مهرزاد رضایی را گوش کنیم، حرف‌های که از خون پسرش می‌گویند، همین، به این دردها گوش کنیم و آنها را بشنویم.

صدای زنی را بشنویم که ۲۲ سال پسر یتیم خود را با خون و دل بزرگ کرده و در یک چشم به هم زدن با گلوله‌ای، زندگی را از او گرفته‌اند!

گوش کنیم و آدم‌های دیگر را فرابخوانیم که گوش کنند، این دردها و این حرف‌ها را باید شنید. این مادران و این عزیزان را باید ببینیم و بشنویم، اکنون تنها کاری است که می‌توانیم بکنیم.

‏«بچه‌م چهار سال سرطان داشت، اینجا تو وطن خودش از پشت سر با تیر بزنن تو کمرش، با سر بخوره زمین، فرقش دو نیمه بشه، آخه من بچه‌م رو ۲۲ سال با یتیمی بزرگ کردم، عاشق پسرم بودم، سایه سرم بود، بچه‌م رو کشتن، آخه گناهی چی بود؟ مریض بود داشت می‌اومد خونه! بچه‌م همه کسم بود، امیدم بود، نون‌آورم بود. شکایت کردم یازده ماه تموم می‌رفتم دادگستری، آسانسور دادگستری خراب بود، از اون بالا پرت شدم پام شکست، قوه قضاییه، دوباره اونجا، یازده ماه جواب نگرفتم.»

صدای مادر مهرزاد رضایی، ۲۵ ساله که در آبان ۹۸ با گلوله‌ی نیروهای امنیتی کشته شد.

از صفحه
1500tasvir

ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]
خانه آسیه پناهی را بر روی سرش خراب می‌کنند تا خانه لبنانی‌ها را آباد کنند، و برایشان مهم نیست مردم ایران زیر فشار فقر و ناکارآمدی حاکمان هر روز با فلاکت و مرگ دسته پنجه نرم می‌کنند. خبر را شنیده‌اید؟ که میلیون‌ها و میلیاردها دلار از بودجه مردم ایران و از پول مالیات‌شان خرج گروه‌های جنگ‌طلب و خارجی شده‌است؟ حسن نصرالله می‌گوید بعد از تخریب دویست هزار خانه در جنگ سی‌وسه روزه، حکومت جمهوری اسلامی یک سال هزینه‌ها و اجاره‌خانه‌ها را داده‌است، اگر حداقلش را ماهانه یک میلیون حساب کنیم، دو هزار و چهارصد میلیارد تومان به آنها داده‌اند، محمود الزهار یکی از فرماندهان گروه حماس گفته سال دوهزار و شش، بیست و دو میلیون دلار از پول مردم ایران در چمدان به آنها داده‌‌شده، پیش از این حشمت‌الله فلاحت‌پیشه، عضو سابق کمیسیون امنیت ملی مجلس گفته بود ۲۰ تا ۳۰ میلیارد دلار به سوریه پول دادیم و باید از سوریه پس بگیریم. پول این ملت آنجا هزینه شده است. منابعی هم می‌گویند جمهوری اسلامی سالانه هشتصد میلیون دلار به حزب‌الله لبنان پول می‌دهد.
 
اکنون تیتر تعدادی از اخبار تلخ این سال‌ها را مرور کنیم، «کارگری که خود را بخاطر فقر و حقوقش آتش زد»، «زنی که دو کودک خود را بخاطر فقر کشته بود اعدام شد»، «عمران روشنی مقدم، کارگری که برای فقر و شکم گرسنه فرزندانش خود را دار زد»، «کودکانی که بخاطر نداشتن موبایل و تبلت و فقر خانواده خود را حلق آویز کردند»، «جانبازی که بخاطر فقر و پایمال شدن حقوقش خودسوزی کرد»، «کولبرانی که در صف نان، با گلوله کشته می‌شوند»، «مردم زلزله‌زده آذربایجان و کرمانشاه هنوز بی‌پناه هستند»، «مردم سیل‌زده خوزستان همچنان درون آب و فاضلاب زندگی می‌کنند»، «بسیاری از شهرها و روستاهای کوچک درمانگاه و بیمارستان ندارند»، «انسان‌های که بخاطر  فقر پشت‌بام خوابی می‌کنند».

آنچه مسلم است منافع ملی و حقوق و رفاه مردم ایران برای این حاکمیت چه اصلاح‌طلب و چه اصولگرا هیچ اهمیتی ندارد، مردم را برده و بنده می‌خواهند، پول کشور و مالیات مردم را بگیرند خرج کنند خود مردم را در بزنگاه ها گروگان بگیرند و اگر کسی گفت چرا و کجا خرج شده، او را با ده‌ها اتهام بازداشت، شکنجه و روانه زندان و گاها اعدام کنند. اعتراض مردم در دی نود و شش و در آبان نود و هشت به همین دزدی‌ها و غارت‌ها بود که سزایشان شد گلوله، زندان، شکنجه، اعدام و مرگ!

سرت را از شرمندگی به پایین می‌اندزی و آنچه با آن مواجه می‌شوی تو را شرمنده‌تر‌ می‌کند؛ «انسان‌های کارتن خوابی که از سوز سرما به قبرها پناه برده‌اند و قبرخواب شده‌اند!»، «دختران دوازده و سیزده ساله‌ای که بخاطر فقر تن‌فروشی می‌کنند»، «پیرمردی که بخاطر نداشتن پول از بیمارستان به بیرون پرتاب می‌شود»، «جنازه‌ای که بخاطر فقر خانواده‌اش از سردخانه بیمارستان تحویل خانواده نمی‌شود»، «فروش کلیه و اعضای بدن بخاطر فقر و نداری»، «فروش کودکان و نوزادان بخاطر فقر خانواده‌ها».

مردم ایران، خانه‌هایشان ویران است و دل هایشان خون و هر روز که می‌گذرد این ویرانی، رنج و درد، در سایه بی‌لیاقتی، چپاول و بی‌رحمی حاکمان (اصلاح‌طلب و اصولگرا کنار هم)، گسترده و عمومی‌تر می‌شود. نباید عادت کنیم، نباید چشم ببندیم و سکوت کنیم، کاری که از ما به‌عنوان یک شهروند ایران بر می‌آید حداقل یک اعتراض لفظی و نوشتاری است. از سویی باید در مقابل نیروهای که شَر را عادی نشان می‌دهند و به زبان عامیانه‌تر «ماله‌کشی» می‌کنند نیز باید ایستاد و واقعیت را به‌صورتشان کوبید!
ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]

به مرگی جان می‌سپاریم که از آن ما نیست...

از دیروز ده‌ها بار این خبر را مرور کرده‌ام انگار نمی‌توانم بپذیرم چنین واقعه‌ای رخ داده است؛ کارگر جوان اهوازی متولد ۱۳۶۶ به‌دلیل آنکه «دیگر چیزی نداشته که به زن و بچه‌اش بدهد و از تامین نان شبش عاجز بوده است.» خود را در کنار چاه نفت در هویزه حلق آویز کرده است. می‌توانیم بفهمیم که او در اعتراض به عدم پرداخت حقوق خود از سوی کارفرما و فقر مالی و فشار اقتصادی و نداشتن پول برای خرید مایحتاج زندگی، جان به‌لب رسیده‌اش را با دادن جانش فریاد زده است؟ او بخاطر شرایط فاجعه‌بار زندگی خود خانواده‌اش ۵۰۰ هزار تومان مساعده درخواست کرده بود ولی هیچ پولی را دریافت نکرده است. در ذهن‌مان به ۵۰۰ هزار تومان و ارزش آن  فکر کنیم! درست است در ایران جان یک انسان و کارگر شریف ۵۰۰ هزار تومان هم نمی‌ارزد.

وضعیت انسان در ایران چیزی فراتر از فاجعه است. سال‌ها از سعدی برایمان خواندند و گفتند «تو کز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی» گویی در این خاک و در بین حاکمان و مردمان راه و رسم زندگی خلاف راه و رسم آدمی است. نمی‌خواهند و نمی‌خواهیم که به داد خودمان برسیم، نمی‌بینیم که از دلهای سوزان و تن‌های رنجور خون می‌بارد. برای مظلومیت حسین در کربلا سینه می‌زنیم و اشک می‌ریزیم،‌ همین کنار گوش‌مان انسانی که آب را خودمان به رویش بسته‌ایم و جان می‌سپارد را نمی‌بینیم.
دردهای استخوان‌سوز و عمیق را نمی‌بینیم، بی‌تفاوت شده‌ایم، کرخت شده‌ایم، کاری با ما کرده‌اند که انگار خودمان به ستیز با انسان درون‌مان برخواسته‌ایم. دو روز پیش یک جانباز برای چند میلیون وام خودسوزی کرد و جان‌سپرد. فهمیدیم؟ درست است آنقدر عزا بر سرمان ریخته اند که فرصتِ زاری نداریم اما نباید بگذاریم موفق شوند و ما را نسبت به وضعیت انسان و انسان‌ها در ایران و این خاک بی‌تفاوت کنند! عمران با جان عزیزش، داد خواست، فریاد زد و اعتراض کرد، حاکمیت و حاکمان صدای او را نشنیدند و نمی‌شنوند اما ما باید بشنویم، ما باید به احترامش بایستیم و دادخواه او باشیم. ‏مرگ دلخراش آسیه پناهی، قتل ‎رومینا اشرفی، خودکشی دختر ۱۷ و ۱۲ ساله بخاطر فقر، ‎خودسوزی اعتراضی و منجر به مرگ جانباز جنگ، ‎خودکشی ‎کارگر کنار ‎چاه نفت، خودکشی ۴ کودک در ‎سقز در خرداد ماه تنها بخش کوچکی از فاجعه‌هایی است که طی مدت کوتاهی در ایران اتفاق افتاده است.

کسی به فکر گل‌ها نیست
کسی به فکرماهی‌ها نیست
کسی نمی‌خواهد
باور کند که باغچه دارد می‌میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده‌است 
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است می‌ترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می‌ترسم 
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده‌است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می‌شود. 

شعر اول از شعر فقر احمد شاملو
شعر دوم فروغ فرخزاد
ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]
از دیروز به خودم می‌گویم مگر می‌شود؟ هر چه دلایلش را مرور می‌کنم باورش سخت‌تر می‌شود! می‌گویند «زن» جوانی که در مقابل یکی از مجتمع‌های قضایی «خودسوزی» کرده، بخاطر بدحجابی بازداشت شده بود، می‌گویند از بازداشت‌‌شدگان ورود به وزرشگاه آزادی بوده است! دلیل بازداشتش چه فرقی می‌کند وقتی که زن بودن جرم است و زن را بعنوان یک «انسان» به رسمیت نمی‌شناسید!؟

چگونه به آیندگان بازگو کنیم که زن جوانی بخاطر بدحجابی(حق انتخاب) یا ورود به ورزشگاه برای تشویق تیم مورد علاقه‌اش بازداشت شده، آزار دیده و در نهایت به او اعلام کرده‌اند که به حبس محکوم شده و باید زندانی شود. چگونه بگویم برای این ستم خودسوزی کرده است؟

«ستم» یعنی همین، یعنی حق مسلم یک «انسان»، آزادی یک انسان، حق انتخاب یک انسان، از او سلب شود، و اگر او تسلیم این ساختار که ظلم و ستم در آن نهادینه شده نشود، باید تحقیر شود، آزار ببینید، بازداشت و محاکمه شده و در نهایت زندان یا شاید مرگ انتظارش را بکشد!

آیندگان از این دوران، بعنوان دوران «تباهی» انسان یاد خواهند کرد، دورانی که «شأن» و «کرامت» تن‌های رنجور، زیر فشار تحجر و نادانی و تمامیت‌خواهی لگدمال شد. و از سحر، زن آزاده‌ای که تسلیم این ساختار نشد و از مقاومتش، به نیکی یاد خواهند کرد، و خواهند گفت او تسلیم ساختار مردسالار زور و اجبار نشد؛ و در مقابل ساختاری که حق انتخاب، آزادی و جایگاهش را بعنوان یک انسان نادیده می‌گرفت مقاومت کرد و ایستاد. او با به آتش کشیدن مهمترین دارایی خود، یعنی «جانش»، همه دردها و رنج‌هایش را با تمام وجود فریاد زد، شاید کسی صدای او را بشنود! صداش را می‌شنویم؟

سحر جان، ما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار ما.

نگاه کنیم؛
اجبار برای ورزشکار جودو
اجبار برای عمل غیرانسانی کودک‌همسری
اجبار برای پذیرش اعترافات
اجبار
اجبار
اجبار
و اجبار
و زنانی که تسلیم این اجبارها نمی‌شوند.
من از این فاجعه غمگینم. 
غمگین... پی‌نوشت: به نظرم فوتبال ایران اساسا باید تعلیق و کنار گذاشته شود.
ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]


خبر آزادی «محمدعلی نجفی» که به اتهام قتل عمد مجرم شناخته شده، نه شوکه‌کننده است و نه ناراحت‌کننده؛ اندکی درنگ می‌کنی و بعد از آن به این طنزِ مبتذل، لبخند تلخی می‌زنی و در افکار مختلف غرق می‌شوی، ناگهان شوکه می‌شوی، سکوت می‌کنی، بغض می‌کنی، خشمگین می‌شوی  و این داستان تلخِ بی‌انتها تا مغزاستخوان تو را در غم فرو می‌برد.

[ساکت به این فکر می‌کنم] معلم مسئولیت‌پذیر و شریف در زندان، قاتل آزاد

هنوز چند روز نشده است که #محمودبهشتی از معلم‌مان شریف بخاطر آزادگی و انسانیتش به زندان بازگردانده شده است، محمد حبیبی، اسماعیل عبدی،عبدالرضا قنبری و ... جز همین معلمان هستند معلمانی که نگران سیستم آموزش و پرورش این کشور بودند و هستند. [با خودم مدام تکرار می‌کنم جرم‌شان سنگین‌تر و بزرگتر از قتل بوده؟]

[ساکت به این فکر می‌کنم] وکیل و مدافع عدالت در زندان، قاتل آزاد

همین چند ماه پیش بود که خبر آمد #امیرسالار_داودی دوست و وکیل عزیزمان که در نقد بی‌عدالتی می‌نوشت، از زندانیان و حقوق انسان‌ها می‌گفت و دفاع می‌کرد به پانزده سال زندان محکوم شده است.مدام با خودم کلنجار می‌روم مگر وکالت، دفاع از حق و عدالت بدتر از قتل است؟ نسرین ستوده، نرگس محمدی، محمد نجفی و ... وکلای در بند هستند. [با خودم مدام تکرار می‌کنم جرم‌شان سنگین‌تر و بزرگتر از قتل نبوده؟]


[ساکت به این فکر می‌کنم] کارگر، فعال کارگری و مدنی در زندان، قاتل آزاد

#اسماعیل_بخشی کارگر هفت‌تپه یک جمله گفت که تمام آنچه باید بگوییم در آن نهفته است «لعنت به این زندگی»؛ وقتی برای احیای حقوق کارگر و مردم فریاد سردهی و بگویی: «گرانی، تورم، بلای جان مردم» بازداشت شوی و زندان ببینی و ... فقط باید حرف اسماعیل را تکرار کنی «لعنت به این زندگی» باقی سخن‌ها بعد از این و بعد از زندان #سپیده_قلیان، #ندا_ناجی ،#عاطفه_رنگریز  و بازداشتیهای روز کارگر سخنی بیهوده و گزاف است.

[ساکت به این فکر می‌کنم] خبرنگار، روزنامه‌نگار و طنزپرداز در زندان، قاتل آزاد

می‌گویم شاید سکوت می‌کردند بهتر بود، مگر نمی‌دانستند آگاه کردن مردم و اطلاع‌رسانی آزاد جرمی به مراتب سنگین‌تر از قتل است؟ مگر نمی‌دانستند که زبان سرخ، سرسبز را به باد می‌دهد؟ مثلا #کیومرث_مرزبان با کدام  زبان طنز می‌توانست طنزپردازی را جرمی سنگین‌تر از قتل نشان دهد؟ بیست و سه سال زندان برای یک طنزپرداز به خودی خود تلخ‌ترین طنزی است که می‌توان نوشت و خواند و خندید و با آن گریه کرد. مرضیه امیری روزنامه‌نگار کارگری ده سال زندان، مسعود کاظمی دو سال و ... آری زبان سرخ، سرسبز را به باد می‌دهد.


[ساکت به این فکر می‌کنم] فعال محیط زیست و کودک در زندان، قاتل آزاد

به اینجا که می‌رسم نمی‌دانم باید چه بگوییم؟ آن‌ها که جان می‌بخشند و به فکر زیست و محیط زیست انسان‌ها هستند در زندانند، بی‌پناه و در برزخ بلاتکلیفی! او که جان می‌گیرد آزاد است و می‌خندد، احترام می‌بیند، در دادگاه خوش و بش می‌کند، در آگاهی چای ‌می‌خورد و پس از اندکی سوءتفاهم‌ها برطرف شده و آزاد می‌شود. نیلوفر بیانی، سام رجبی و ... 

[ساکت به این فکر می‌کنم] معترض در زندان، قاتل آزاد

اگر بنا بر دین باشد، مگر فساد و گناهی بالاتر از قتل است؟ مگر جرمی بزرگتر از سلب حق حیات است؟ فهمش سخت است چگونه زنان فعال بخاطر اعتراض به حجاب اجباری و پخش گل به مردم به زندان‌های طول محکوم می‌شوند؟ صبا کردافشاری دختر جوانی است که باید بخاطر آنچه می‌خواهد (حق انتخاب و آزادی) پانزده سال در زندان باشد؟ مژگان کشاور، یاسمن آریانی و منیره عربشاهی مگر چه می‌خواهند؟

[ساکت به این فکر می‌کنم] مادر معترض، زن آزاده، نویسنده، هنرمند، عقیده‌ای متفاوت و مخالف، فعال سیاسی، فعال صنفی و ... در زندان و قاتل آزاد، واحد خلوصی، آرش صادقی، رضا انتصاری، کسری نوری، سعید شیرزاد، مصطفی عبدی، هنگامه شهیدی، میثم فرهادی، آتنا دائمی،  محمد شریفی مقدم، شکوفه یداللهی، سهیل عربی و ... در زندان و قاتل آزاد.

مدام فکر می‌کنم چگونه می‌شود که بی‌گناهان و آنان که به فکر مردم هستند، به فکر خارج شدن از این لجن‌زار متعفن هستند باید در زندان باشند و کسی که جان انسانی را گرفته است باید آزاد باشد؟ اینکه یک قاتل بدون مجازات آزاد شود خودش نوعی نقض حقوق بشر است، هماهنطور که محاکمه عادلانه حق هر انسانی است، هر انسانی باید عهده‌دار تبعات اعمال و رفتارش باشد و مسئولیت آن‌ها را بپذیرد. و وقتی مجازات یک مجرم متناسب نباشد و به نوعی مجازات رانتی در آن حاکم باشد دیگر می‌توان گفت عدالت و حق انسان رنگ باخته است. و خود این موضوع باعث افزایش جرم و جنایت و فساد می‌شود.

پی‌نوشت: باید با هرگونه اعدامی مخالفت کرد. قصاص قانونی نیست که بتواند عدالت را تامین کرده و جرم و جنایت را کاهش دهد، قصاص مجازات نیست انتقام است. در مورد آقای نجفی هم همین دیدگاه را دارم. ایشان باید بعنوان کسی که در قتل عمد مجرم شناخته شده محاکمه، مجازات و زندانی می‌شد.

#حسین_رونقی
ادامه نوشته ... »
| 1 نظر ]
 
می‌دانید وقتی گفته می‌شوید #ضیانبوی پس از ۸ سال زندان آزاد شد یعنی چه؟
می‌دانید وقتی می‌گویند پس از ۸ سال او از اتهام محاربه تبرئه شد یعنی چه؟
می‌دانید تک‌تک روزهای که برای او در زندان گذشت چگونه گذشت؟ و جوانی‌ را که از او گرفتند دیگر قابل بازگشت نیست؟
به روزهای فکر کنیم که خانواده و پدر و مادرش در این ۸ سال گذرانده اند و رنجی که متحمل شده اند!
فکر کنید! از خبر آزادی او خندان میشوید و به این همه سوال و به این همه مظلومیت و ظلم که فکر کنید گریان!
‏هیچ جمله‌ای اینقدر سنگین و ناراحت کننده نیست که پس از ۸ سال بگویند بی‌گناهی و تبرئه شدی!

آن لحظه از این همه ظلم می‌تواند کارت به جنون بکشد. می توانی تا ابد فریاد بزنی و بپرسی چرا؟

نمی‌دانیم بخندیم یا گریان باشیم

خوش آمدی #ضیانبوی
ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]


برخی رفتارهای دوستانی که زندان رفتند یا زندانی بودند قابل تامل است! شخصا عقیده دارم زندانی سیاسی-عقیدتی بودن یا تجربه زندان داشتن برای هیچ شخصی معصومیت، مصونیت یا دانایی به همراه نمی‌آورد! حبس کشیدن یا زندانی شدن نباید رانتی برای کسی ایجاد کند!

نباید فکر کنیم  می‌توانیم بخاطر زندانی شدن یا هزینه دادن، منت بر سر مردم بگذاریم! قرار نیست حبس کشیدن یا تجربه زندان و بازداشت برای کسی هویت شود! تنها می‌تواند تجربه‌ای شود برای بهبود افکار و عقایدی که داریم که آن عقاید و افکار هویت ماست. تجربه‌ای  برای پیش‌برد اهدافی که داریم

 قرار نیست کسی بخاطر اینکه ما زندان و حبس دیده‌ایم چشم‌بسته یا بی‌چون و چرا حرفها و نوشته‌های ما را بپذیرد. هر نقدی را بخاطر هزینه دادنمان با تحقیر و توهین و از نگاه بالا به پایین نباید بکوبیم! واقعا نیازی نیست ما در این شهر آشوب معضل جدیدی برای جامعه، مردم و کشور شویم.
ادامه نوشته ... »
| 1 نظر ]

بسمه تعالی
سخنی با متولیان محترم دستگاه قضا مدتی است که موضوع جناب آقای علیرضا #رجایی چالش ها و پرسش هایی را برانگیخته است به گونه ای که سخنگوی دستگاه قضا ناگزیر از ارائه توضیح و دفع انتقادات می شوند. از طرفی برخی شواهد موهم این است که بیماری ایشان در زمان زندان حادث گردیده و چه بسا اگر زودتر مسئولین محترم اجازه درمان زندانی را میدادند چنین اتفاق تلخ و فاجعه اسفناکی رقم نمیخورد.
 متقابلا مسئولین محترم قوه قضائیه اظهار می دارند که قصوری متوجه عملکرد آنان نمیباشد. بنده در این مقال قصد پرداختن به این موضوع را نداشته و درباره جزییات آن و حقیقت ماجرا نمی توانم اظهار نظری بنمایم اما لازم می دانم به سبب مشابهت موضوع با پرونده یکی از موکلان خود و بخاطر دغدغه ای که در حفظ مصالح نظام و دستگاه قضایی دارم در خصوص موضوعی سخن بگویم که جنبه پیشگیرانه داشته باشد و هنوز برای مسئولین محترم قضائی فرصت جبران مافات وجود دارد و آن موضوع سید حسین رونقی ملکی است که در سال 1388 توسط دادگاه انقلاب به حبس تعزیری محکوم و در مدت تحمل زندان بدلیل بیماری عفونت کلیه در اجرای ماده 502 قانون آئین دادرسی کیفری به کمیسیون پزشکی معرفی و این کمیسیون نظر بر عدم تحمل کیفر از سوی نامبرده میدهد .

 مطابق صراحت ماده 502 در این شرایط قاضی محترم اجرای احکام کیفری میبایست پرونده را برای تبدیل به مجازات مناسب دیگر با در نظر گرفتن نوع بیماری و مجازات به مرجع صادرکننده رأی قطعی ارسال کنند و از طرفی ایشان در سال 1395 و در آستانه 12 فروردین دراجرای اصل 110 قانون اساسی مشمول بند 8 از بند الف فرمان عفو مقام رهبری قرار میگیرند که در آن صراحتاً قید گردیده باقیمانده محکومیت حبس محکومان بیمار صعبالعلاج یا مبتلایان بیماری غیرقابل علاج یا بیمارانی که اجرای مجازات موجب تشدید بیماریشان گردد و مراتب بیماری آنان تا تاریخ 31/06/95 مورد تأئید کمیسیون #پزشکی قانونی قرار گرفته باشد و مطابق نظر کمیسیون مذکور قادر به تحمل حبس نمیباشند مشمول عفو گردیدهاند که در مانحن فیه آقای رونقی مصداق متعین موضوع میباشد علیایحال و با وجود اینکه طبق ماده 489 سازمان زندان ها باید تعیین تکلیف کنند مشخص نیست متولیان امر به چه دلیل و با چه برهان و منطقی از اجرای قانون در خصوص نامبرده شانه خالی می نماید و اساساً با چه منطق اسلامی و انسانی میتوان در خصوص جوانی که یک کلیه را به طور کامل در دوران #حبس از دست داده و کلیه دیگر نیز کمتر از هفتاد درصد کارکرد دارد چنین بیتفاوت بود !! هرچند حسین رونقی فعلاً با مرخصی در زندان بسر نمیبرد ولی چنین بلاتکلیف و در تعلیق قرار دادن جوانی با چنین وضعیت جسمی چندان تفاوتی با در حبس بودن برای نامبرده ندارد.
مع الاسف اقدامات متولیان محترم امر سبب شکایت به دادسرای انتظامی و کمیسیون اصل نود مجلس شورای اسلامی از عملکرد آنان گردیده لکن شایسته است مسئولین محترم دستگاه قضا با ورود به موضوع نسبت به حل آن اقدام نمایند تا خدای ناکرده فردا بخاطر آسیب هایی که متوجه یکی از شهروندان این کشور می شود در برابر پرسش ها و انتقاداتی قرار نگیرند که کاملا قابل پیشگیری است.
✍️علي مجتهد زاده
وکیل دادگستری
ادامه نوشته ... »