| 1 نظر ]
سربلند آمد
سربلند زندگی کرد
سربلند رفت

سخن خیلی کوتاه ولی بسیار درد آور بود ، ( میر حسین عزیزی رفت ) ، رفتنی که از بابت خویش نبود از بابت این خاک بود و این وطن ، نمی دانم سکوت کنم یا فریاد بکشم و بگویم چرا ؟
چرا او رفت ؟ از بس سکوت کردم که تحمل سکوتی دوباره را ندارم می گویم و فریاد می کشم ، حسین عزیزی بخاطر امراضی که از جنگ وی را همراهی می کرد رفت ، اکنون چه کسی باید جواب گو باشد؟
او که یک سرباز بود و 140 ماه در میدان جنگ برای دفاع از وطنش جنگید ولی از خودتان سوال کنید چرا جنگ ؟ زمانی که او باید در کنار خانواده اش می بود و درصلح و صفا با مهر و محبت زندگی می کرد عمر خود را در میدان های جنگ و با خون و خونریزی گذراند چرا ؟
او فدای خودخواهی و ستم چه کسانی شد ؟
هدیه اصلی جنگ برای اون مرض قلبی بوده ، که منجر به عمل جراحی شده بود و طولی نشکید که همان دلیل وی را از میان ما برد و اون نیز به سادگی رفت .
همه آنهای که به نوعی در جنگ بوده اند ادعا داشتن که جنگیده اند و اکنون سهم زیادی دارند ولی حسین اینگونه نبود بدون هیچ چشم داشتی و برای وظنش جنگید همانگونه که می گف اوبرای وطنش و بخاطر حفظ آن جنگید
میر حسین عزیزی ساعت 21 روز دوشنبه یک آبان یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج در کنار پدر خود و در حالی که دیار کودکی خود را باری دیگر دیده بود جان به جان آفرین تسلیم کرد و ماندگان را با غم تنهایی و جدای تنها گذاشت .
نمی دانم که مسئول مرگش کیست ولی این را می دانم هر کسی که بود زندگی را از وی و خانواده اش که هم اکنون طمع خوش زندگی را می چشیدند گرفت بدان که باید پاسخگو باشی
روحش شاد ، و امیداورم که خانواده اش بتونن غم دوری از این پدر مهربان را تحمل کنن و به فکر فرزندان اون باشن

نوشته های از خانواده اش :
شربتی از لب لعلش بچشیدم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
روی بر بست و به گردش نرسیدم و برفت


با توکه هنوز وجودت را پیش خودم احساس می کنم حرفها دارم روزی که با دوستانت ، با همرزمانت رفتی و اسلحه دست گرفتی و با دشمنان میهنت جنگیدی یادم هست .
روز و شبهای که ما راحت در بستر خوابیده بودیم و تو با دشمنانت دست و پنجه نرم می کردی یادم هست .
روزهای که شهادت صمیمی ترین دوستانت را به چشم می دیدی و آرام گریه می کردی یادم هست .
روزهای که شیپور پیروزی و موفقیت را از رادیو می شنیدم یادم هست .
روزهای که بر تعداد شهیدان و دلهره هایمان افزوده می شد یادم هست .
دلشوره های مادرم را در کنج اتاق تنهایی اش می نشست و آرام اشک می ریخت یادم هست .
گفته بودی قصری خواهی ساخت ، خبر خوشی برایت دارم . من تو را نشناختم ولی به تو می گویم قصری را که تو ساختی در ایرانی امن برای ما سرشار است از محبت و صمیمیت .
چدرم از این پس آرمانی را که تو در سر داشتی در سر خواهم داشت از هوایی که تو تنفس کرید استشمام خواهم کرد دستان مادرم را آنگونه خواهم فشرد که گویی کوه را در پشت سر دارد می دانم نمی توانم جای جالیت را برایش پر کنم می خواهم فرزندی خوب برای تو و مادرم باشم .
حالا که تو راحت آرامیده ای به تو اطمینان می دهم پرچمی را که تو بر افراشتی بر زمین نخواهد ماند .


پدر جان سلام ، بابا حسین سلام
منم زهرا ! مرا که می شناسی مرا از یاد نبرده ای همین دو روز قبل بود که مرا زهرا جان صدایم می کردی ، چه شده که به این زودی مرا از خاطر برده ای و یادی از ما نمی کنی .
نمی دانی اینجا چه هیاهوی هست غوغایی به پا شده ، هر که را می بینم بغض در گلو و اشک بر گونه دارد . گریه می کند . مادر بزرگ چنگ بر صورت می کشد و عمه هایم فریاد می زنند و تو را صدا می کنند . اگر بیایی مادرم را نخواهی شناخت نمی دانی نگاهش را چه غمی پر کرده ، مرا نمی بیند فقط تو را صدا می کند تو را فریاد می زند تو را اشک می ریزد تو رو می خواهد تو را ... تو را ...
نمی توانم باور کنم
نمی توانم خالی حضورت را در کنج آشیانه ببینم و دم بر نیارم
نمی توانم در چشمان مادرم چشم بدوزم و از چشمان غمبارش نگریزم

گفتی بچه ها ، فاطی جان سختی ها به پایان امده ، گفتی برایتان قصری خواهم ساخت از عشق ، چگونه دلت امد به وعده هایت عمل نکنی و بروی ، چگونه توانستی بی وداع رخت سفر ببندی و تنهایمان بگذاری چگونه دلت امد بروی و مهندس شدن محمد را نبینی
مدتها بود که دلت هوای دیدن دیارت را کرده بود ، مدتها بود می خواستی بروی شهر کودکیت را ببینی و باز کودکی کنی .
بگو رفتی آنجا چه دیدی که دیگر تو را از همه دینا جدا کرد و با خود برد .
ادامه نوشته ... »
| 1 نظر ]
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باري، از مردن در سرزميني است که
مزد گور کن از آزادي آدمي افزون باشد !
-----------------------------
آری حقیقت اینگونه است
تلخ و شکننده
چه می توانم بگویم خدایا ؟
احمدباطبی در بند است
و امیدوارم که هر چه سریعتر راهی یابد
مجتبی هم آزاد شد
براش آرزوی موفقیت و سر بلندی دارم
---------------------------
برای تو می نویسم 
دوست داشتن از بین رفتنی نیست
ولی بی حضور آنکه دوستش داری
مرگیست بی پایان
حسین جان عاشق بمان
از دوست داشتن هیچ وقت نهراسیده ام
می مانم برای همین
می جنگیم برای همین
ادامه نوشته ... »
| 1 نظر ]
زندگي را دوست دارم به شرط آن که:
(ز)آن زندان نباشد
(ن)آن ندامت نباشد
(د)آن در ماندگي نباشد
(گ) آن گورستان نباشد
(ي)آن ياس نباشد
ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]
تنها معناي زندگي ،
معنايي است كه انسان ،
با شكوفا ساختن نيروهاي نهفته
در درونش به زندگي مي دهد

THERE IS NO MEANING TO LIFE EXCEPT THE MEANING MAN GIVES TO HIS LIFE BY THE UN FOLDING OF HIS POW ERS.

مهم اين نيست كه در كجاي اين جهان ايستاده ايم
مهم اين است كه در چه راستايي گام بر مي داريم

THE GREAT THING IN THIS WORLD IS NOT SO MUCH WHERE WE ARE , BUT IN WHAT DIRECTION WE ARE MOVING .

ادامه نوشته ... »
| 1 نظر ]

گوشه ای می نشینم کنار علف
نگاه می کنم به سیب
می افتد در آب
و من خیس این سادگی می شوم
ادامه نوشته ... »
| 1 نظر ]
همیشه وقتی خوش حالی اروم بخند تا غم بیدار نشه
وقتی ناراحتی اروم گریه کن تا شادی نا امید نشه
 
گاهي براي بودن بايد رفت..
گاهي براي ماندن بايد شكست
ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]
بدترین و خوبترین روزهای زندگی من
روزهای هست که تنهای تنهام
چرا خوب ؟
چون تنها به تو ، فکر می کنم
چرا بد ؟
چون تنها ، به تو فکر می کنم
ادامه نوشته ... »
| 4 نظر ]

من یک وجود هستم
هر کسی آن را از پنجره و زاویه خود می بیند
یکی مرا فردی شاد و خندان می بیند
یکی مرا همیشه دل تنگ و گرفته می بیند
یکی مرا بزرگ و یکی کوچک می بیند
چگونه می توانم همه پنجره ها را یکی کنم
زاویه ها را یکی کنم
تا همه مرا همانطور که هستم ببینند
همانطوری که واقعیت دارد و حقیقت وجود من است
ادامه نوشته ... »
| 2 نظر ]
همیشه اینگونه بوده است
او که رفت
او که برای همیشه رفت
خطا و اشتباه
می گویند انسان جایز الخطا است
ولی من می گویم که نه هر خطایی
من خطا کردم خطایی که می دانستم خطاست
من نباید با هیچ بهونه ای این اشتباه رو می کردم
خطای که من کردم غیر قابل بخشش است
خطای من دل او را شکست
خطای من او که دل را شکست خواهد شکست
از من نباید چنین خطایی سر می زد
هم اکنون با هیچ حرفی نمی توانم خود را تبره کنم

زندگی
زندگی یه آرزوی مبهمه
زندگی قصه ای یاس و امیده
زندگی قصه ای شادی و غمه
زندگی قصه ای شب سیاهه
زندگی قصه ای تنهاییه
زندگی قصه ای مسافری تنهاست
سه لقمه نان
چند روز بود نتوانسته بودم هیچ بخورم
ولی لقمه های که از دست تو گرفتم
برام هزاران وعده غذایی بود
خدایا من ، من آن نیستم
جاده و مسافر
می گن جاده مال مسافر هست و مسافر هم مال جاده
جاده این مسافر رو بگیر
من می خوام این مسافر برای همیشه مال تو باشه
همیشه به فکر برشکت بودم از روی تو
ولی الان تنها چیزی که برام مهمه
نبودن
نیستیه
نابودیه
بگیر این مسافر را
بگیر این دل تنگ را از من
بگیر این دل گرفته را از من
بگیر که وجود این مسافر از آن توست
ادامه نوشته ... »
| 1 نظر ]
از باده ي نيست سر خوشم ، سرخوش و مست
بيزارم و دلشكسته ،‌ازهر چه كه هست من هست
به نيست دادم ، افسوس كه نيست
در حسرت هست پشت من پاك شكست
به یادت هستم نازنینم
ادامه نوشته ... »