[شنبه, تیر ۲۴, ۱۳۸۵
|
1 نظر
]
زندگي را دوست دارم به شرط آن که:
(ز)آن زندان نباشد
(ن)آن ندامت نباشد
(د)آن در ماندگي نباشد
(گ) آن گورستان نباشد
(ي)آن ياس نباشد
[دوشنبه, تیر ۱۹, ۱۳۸۵
|
0
نظر
]
تنها معناي زندگي ،
معنايي است كه انسان ،
با شكوفا ساختن نيروهاي نهفته
در درونش به زندگي مي دهد
THERE IS NO MEANING TO LIFE EXCEPT THE MEANING MAN GIVES TO HIS LIFE BY THE UN FOLDING OF HIS POW ERS.
مهم اين نيست كه در كجاي اين جهان ايستاده ايم
مهم اين است كه در چه راستايي گام بر مي داريم
THE GREAT THING IN THIS WORLD IS NOT SO MUCH WHERE WE ARE , BUT IN WHAT DIRECTION WE ARE MOVING .
[پنجشنبه, خرداد ۰۴, ۱۳۸۵
|
1 نظر
]
همیشه وقتی خوش حالی اروم بخند تا غم بیدار نشه
وقتی ناراحتی اروم گریه کن تا شادی نا امید نشه
وقتی ناراحتی اروم گریه کن تا شادی نا امید نشه
گاهي براي بودن بايد رفت..
گاهي براي ماندن بايد شكست
گاهي براي ماندن بايد شكست
[دوشنبه, خرداد ۰۱, ۱۳۸۵
|
0
نظر
]
بدترین و خوبترین روزهای زندگی من
روزهای هست که تنهای تنهام
چرا خوب ؟
چون تنها به تو ، فکر می کنم
چرا بد ؟
چون تنها ، به تو فکر می کنم
روزهای هست که تنهای تنهام
چرا خوب ؟
چون تنها به تو ، فکر می کنم
چرا بد ؟
چون تنها ، به تو فکر می کنم
[سهشنبه, اردیبهشت ۲۶, ۱۳۸۵
|
2
نظر
]
همیشه اینگونه بوده است
او که رفت
او که برای همیشه رفت
خطا و اشتباه
می گویند انسان جایز الخطا است
ولی من می گویم که نه هر خطایی
من خطا کردم خطایی که می دانستم خطاست
من نباید با هیچ بهونه ای این اشتباه رو می کردم
خطای که من کردم غیر قابل بخشش است
خطای من دل او را شکست
خطای من او که دل را شکست خواهد شکست
از من نباید چنین خطایی سر می زد
هم اکنون با هیچ حرفی نمی توانم خود را تبره کنم
زندگی
زندگی یه آرزوی مبهمه
زندگی قصه ای یاس و امیده
زندگی قصه ای شادی و غمه
زندگی قصه ای شب سیاهه
زندگی قصه ای تنهاییه
زندگی قصه ای مسافری تنهاست
سه لقمه نان
چند روز بود نتوانسته بودم هیچ بخورم
ولی لقمه های که از دست تو گرفتم
برام هزاران وعده غذایی بود
خدایا من ، من آن نیستم
جاده و مسافر
می گن جاده مال مسافر هست و مسافر هم مال جاده
جاده این مسافر رو بگیر
من می خوام این مسافر برای همیشه مال تو باشه
همیشه به فکر برشکت بودم از روی تو
ولی الان تنها چیزی که برام مهمه
نبودن
نیستیه
نابودیه
بگیر این مسافر را
بگیر این دل تنگ را از من
بگیر این دل گرفته را از من
بگیر که وجود این مسافر از آن توست
[پنجشنبه, اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۵
|
1 نظر
]
از باده ي نيست سر خوشم ، سرخوش و مست
بيزارم و دلشكسته ،ازهر چه كه هست من هست
به نيست دادم ، افسوس كه نيست
در حسرت هست پشت من پاك شكست
به یادت هستم نازنینم
[سهشنبه, اردیبهشت ۰۵, ۱۳۸۵
|
2
نظر
]
هر چه بینا چشم ، رنج آشنایی بیشتر
هر چه سوزان عشق ، درد بیوفائی بیشتر
هر چه جان کاهیده تر ، نزدیکتر پایان عمر
هر چه دل رنجیده تر، سوز جدائی بیشتر
هر چه صاحبدل فزون ، برگشته اقبالی فزون
هر چه سر آزاده تر ، افتاده پائی بیشتر
هر چه دل رنجیده تر ، زندان هستی تنگتر
هر چه تن شایسته تر ، شوق رهایی بیشتر
هر چه دانش بیشتر ، و امانده تر در زندگی
هر چه کمتر فهم ، کبر و خودنمائی بیشتر
هر چه بازار دیانت گرم ، دلها سردتر
هر چه زاهد بیشتر ، دور از خدائی بیشتر
هر چه تن در رنج و زحمت ، ناامیدی عاقبت
هر چه بایاران وفا ، بی اعتنائی بیشتر
[سهشنبه, فروردین ۲۲, ۱۳۸۵
|
1 نظر
]
اتفاقهای ساده همیشه زود میگذرند.
عکسهای فرسوده خاطره های جوانی را به رخ می کشند.
کسی انسوی سرزمین اشتی موسیقی باران را زمزمه میکند...اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم.
می اندیشم:شاید اگر سیبی سرخ از درخت همسایه بر گرد این کهنه زمین فرو افتد با کدامین رود هستی ؛به دریا میرسد؟
حرفهایم که تمام میشوند میدانم که از لحظه ای تنگ بر دروازه عشق وارد شدم!
همیشه فکر میکنم تا روزهای بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز در انتظارم؟
من تو را در انتظارم...با چشمانی اشنا...از گذشته ای نزدیک...تا حس غریب دوست داشتن...
هنوز هم سرمست فصل پنجم دیدگان توام...
من از پشت فصل زمستان می ایم
دستان بهاریت را به من بسپار تا تمام زندگیم را به سپیدی صداقت پیوند زنم.
وقتی اولین لبخند از لبانت می گذرد
دوباره اشکی زلال از چشمانم می جوشد
اری ...احساس دوست داشتن اسان نیست!
عکسهای فرسوده خاطره های جوانی را به رخ می کشند.
کسی انسوی سرزمین اشتی موسیقی باران را زمزمه میکند...اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم.
می اندیشم:شاید اگر سیبی سرخ از درخت همسایه بر گرد این کهنه زمین فرو افتد با کدامین رود هستی ؛به دریا میرسد؟
حرفهایم که تمام میشوند میدانم که از لحظه ای تنگ بر دروازه عشق وارد شدم!
همیشه فکر میکنم تا روزهای بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز در انتظارم؟
من تو را در انتظارم...با چشمانی اشنا...از گذشته ای نزدیک...تا حس غریب دوست داشتن...
هنوز هم سرمست فصل پنجم دیدگان توام...
من از پشت فصل زمستان می ایم
دستان بهاریت را به من بسپار تا تمام زندگیم را به سپیدی صداقت پیوند زنم.
وقتی اولین لبخند از لبانت می گذرد
دوباره اشکی زلال از چشمانم می جوشد
اری ...احساس دوست داشتن اسان نیست!
همین حس غریب؛ ماه را بر چارچوب پنجره تنهاییم مهمان کرد.
نامت را فریاد خواهم زد... نازنینم! دوست داشتن اسان نیست.




