در ساختارهای امنیتی حکومتهایی مانند جمهوری اسلامی، زندان تنها یک ابزار تنبیهی نیست، بلکه بخشی از یک فرآیند مستمر برای فرسایش جسم، روان و جایگاه اجتماعی فرد است. اخیرا گفتمانی ترویج میشود که با ادعای «واقعی نبودن» زندانیان آزاد شده، سعی در بیاعتبار کردن مبارزه و مقاومت مدنی دارد. گفتمانی که میگوید «زندانی واقعی رنگ آفتاب را نمیبیند»، نه یک توصیف واقعگرایانه، بلکه ابزاری هدفمند برای مهندسی افکار عمومی است. این روایت که از اتاقفکرهای نهادهای امنیتی برمیخیزد و برخی افراد ناآگاهانه با آنها همراه میشوند، همزمان چند هدف موازی از جمله بیاعتبار کردن مبارزه، شکستن همبستگی اجتماعی، و فرسایش روانی زندانیان آزادشده را دنبال میکند.
این گفتمان با القای این تصور که «زندانی واقعی کسی است که زیر شکنجه کشته شود یا هرگز آزاد نشود»، رنج و هزینهی صدها هزار زندانی سیاسی و عقیدتی را که زندان را تجربه کردهاند و امروز یا در زندان هستند یا آزاد شدهاند، کوچک و بیارزش جلوه میدهد. در چنین روایتی، زنده ماندن نه نشانهی مقاومت، بلکه مایهی تردید و اتهام تلقی میشود. تا نهتنها آنان که آزاد شدند، بلکه آنان که در زندان هستند را نیز با فشار بشکند و له کند.
برخلاف تصور عمومی، «زندان و رنج زندانی با باز شدن در سلول پایان نمییابد»، بلکه از شکلی به شکل دیگر تغییر میکند.
برای زندانیان سیاسی و عقیدتی، زندان یک مقطع زمانی محدود نیست؛ بلکه فرآیندی فرساینده است که آثار آن در چند سطح بروز میکند:
آسیبهای دوران بازداشت و حبس برای زندانیان سیاسی و عقیدتی، بخشی از یک فشار سیستماتیک و هدفمند است که صرفا به محرومسازی فیزیکی محدود نمیشود، بلکه روان و هویت فرد را نشانه میگیرد. «شکنجه سفید» از طریق نگهداری طولانیمدت در سلول انفرادی، قطع کامل ارتباط با جهان بیرون، و استفاده از نور مداوم یا محرومیت از نور طبیعی، به فروپاشی تدریجی ادراک زمان، خودآگاهی و تعادل روانی منجر میشود. همزمان، محرومیت عامدانه از درمان و استفاده ابزاری از سلامت جسمی، از جمله جلوگیری از اعزام به مراکز پزشکی، بهعنوان اهرمی برای فشار، تنبیه یا واداشتن فرد به سکوت به کار گرفته میشود. در کنار اینها، ترور شخصیت از طریق تحقیر، تهدید و اعمال فشار بر خانواده زندانی، تلاشی سازمانیافته برای درهم شکستن اراده فرد و القای احساس بیپناهی و بیارزشی است؛ روندی که هدف نهایی آن، تخریب کامل مقاومت روانی زندانی است.
پس از آزادی، زندان برای زندانی سیاسی یا عقیدتی پایان نمییابد، بلکه به شکلی دیگر ادامه پیدا میکند. بسیاری از آزادشدگان با اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) دستوپنجه نرم میکنند؛ کابوسهای مداوم، اضطراب مزمن، ترس از صداهای ناگهانی مانند زنگ تلفن یا در خانه، و وحشت دائمی از احضار دوباره، زندگی روزمره آنها را مختل میکند. همزمان، فضای امنیتی موجب انزوای اجتماعی میشود؛ اطرافیان از ترس پیامدهای امنیتی فاصله میگیرند و فرد آزادشده به نوعی «تبعید در وطن» دچار میشود. این وضعیت با محرومیت از حقوق شهروندی تکمیل میشود: ممنوعالخروجی، انسداد حسابهای بانکی، محرومیت از اشتغال و حذف تدریجی از حیات اجتماعی و اقتصادی، که میتوان آن را شکلی از مرگ دانست.
آسیبهای ناشی از روایتهای امنیتی و اطلاعاتی (جنگ روانی) عمیق و گاهی کشنده است، هدف سرکوب نه جسم، بلکه روان، اعتبار و سرمایه اجتماعی زندانی است. نهادهای امنیتی با ترویج روایتهایی مانند «اگر مبارز واقعی بود، آزاد نمیشد»، آگاهانه بذر تردید و بیاعتمادی را در جامعه و میان نیروهای منتقد میکارند تا زندانی آزادشده را از حمایت اجتماعی محروم کنند. همزمان، این فضا در فرد نوعی «احساس گناه بازمانده» ایجاد میکند؛ احساسی که بهواسطه زنده ماندن یا آزادی در حالیکه دیگران هنوز در بندند شکل میگیرد و میتواند به عذاب وجدانی مزمن بدل شود. این فشار روانیِ مستمر، گاه از تجربه مستقیم زندان نیز فرسایندهتر است و کارکرد اصلی آن، خاموشسازی صدا و تخریب امکان بازگشت فعالانه فرد به عرصه عمومی و فعالیت مجدد است.
این گفتمان امنیتی، با بالا بردن سقف «هزینه» تا مرگ یا حذف کامل، تلاش میکند هر سطحی از کنش اعتراضی، مدنی و سیاسی را که به زندانهای کوتاهمدت یا میانمدت میانجامد، بیارزش جلوه دهد و برای مرعوب کردن جامعه آن را بازتعریف کند. پیام پنهان آن روشن است: «یا باید آنقدر هزینه بدهی که تمام شوی، یا اگر زندهای، پس مبارز واقعی نیستی.»
پس فراموش نکنیم در این ساختار و فضای امنیتی، آزادی اغلب به معنای رهایی نیست، بلکه آزادی انتقال از زندان فیزیکی به زندانی بزرگتر و نامرئی است. «پلیس نامرئی» که نقش آنها را نیروهای لباس شخصی ایفا میکنند، با کنترل مداوم تماسها، احضارهای تلفنی و ایجاد ناامنی روانی دائمی، احساس تعقیب و تهدید را در زندگی روزمره بازتولید میکند. همزمان، فشار معیشتی و خانوادگی از طریق قطع یا محدود کردن راههای امرار معاش، فرد را در موقعیتی قرار میدهد که سکوت بهعنوان تنها راه بقا جلوه کند؛ سکوتی که اینبار از مسیر نگرانی خانواده تحمیل میشود. این روند با انزوای تحمیلی تکمیل میشود؛ ایجاد فضای امنیتی پیرامون فرد بهگونهای که اطرافیان، از ترس هزینههای احتمالی، از او فاصله بگیرند و «تبعید در وطن» یا «غریب در وطن خویش» به واقعیت روزمره او بدل شود.
اما خطرناکترین ابزار این گفتمان، ترور اعتبار است؛ القای این ایده مسموم که «هر کس آزاد شده، حتما همکاری کرده است». این روایت، آگاهانه بذر بیاعتمادی را در جامعه مدنی و میان نیروهای معترض میپاشد و زندانی سابق را از مهمترین پشتوانهاش، یعنی اعتماد و حمایت اجتماعی، محروم میکند. در منطق اتاقفکرهای امنیتی، «زندانی واقعی» یا باید به «شهید» بدل شود، یا به موجودی بیاثر که دیگر سودایی برای اعتراض، تغییر وضعیت موجود یا مقابله با ساختار قدرت نداشته باشد.
اما حقیقت دقیقا در نقطه مقابل این تعریف قرار دارد: زنده ماندن، روایت کردن و ادامه دادن پس از زندان، بزرگترین شکست برای ساختار سرکوب است. به همین دلیل، نباید ناخواسته یا ناآگاهانه بازتولیدکننده رفتار و گفتار اتاقفکرهای امنیتی باشیم؛ گفتاری که هدفش تهیکردن فعال سیاسی از اثرگذاری و تبدیل او به فردی منزوی، فرسوده و بیصداست تا حکومت مستقر و وضعیت موجود بدون هزینه ادامه یابد.
آسیبهایی چون اختلال استرس پس از سانحه (PTSD)، افسردگی، اضطراب مزمن و دردهای جسمی ماندگار، قطعات یک پازل حسابشدهاند؛ پازلی که میکوشد فرد را در چرخه بیپایان «ترمیم خود» گرفتار کند و او را از «تغییر وضعیت» بازدارد. به همین دلیل است که از طریق گفتمانسازی و جنگ روانی، ارزش ایستادگی زندانیان آزادشده را زیر سؤال میبرند و مبارزه را از درون تهی میکنند.
زندانی سیاسی و عقیدتی، حتی پس از آزادی، همچنان در نبردی نابرابر با ساختار سرکوب قرار دارد. حقیقت این است که حفظ پیوند با جامعه، روایت حقیقت و ایستادن بر اصول انسانی و اخلاقی، بزرگترین شکست برای «صنعت تولید ناامیدی» حکومتهای سرکوبگر و استبدادی است. زندانی واقعی لزوما کسی نیست که در سیاهچال و زندان بماند، بلکه آنکسی است که علیرغم همه فشارهای فرساینده، هویت انسانی و آرمانی خود را حفظ میکند، نفع جمعی را فدای منافع زودگذر شخصی نمیکند و وفاداریاش به مردم و سرزمینش را از دست نمیدهد.
که نه قطاری میرسد
نه صدایی میماند
من ماندهام،
با کولهباری از نبودن
و زخمی
که عمق ندارد.
دلتنگم،
برای روزهایی که نیامدند
برای صدایی
که هیچوقت
مرا صدا نکرد
و لبخندی
که از سر اجبار بود.
غربت،
مثل بوی نمِ دیوارِ ترکخورده
در من خانه کرده
و پنجرهها
سالهاست
چشم به راهِ غروباند
نه برای تماشا
بلکه برای فراموشی.
امید؟
قطرهقطره
در فنجانِ ترکخوردهی دلم
تبخیر شد
همانجا
که آنها
پشت کردند و رفتند.
تنهایم،
در جمعی که
هر چهرهاش
سکوتی بلند است
و هر دستش
ردی از نادیده گرفتن.
و آنها...
نه غریبه بودند،
نه دور،
آدمهایی با چشم
اما بینگاه،
با گوش
اما بیپاسخ.
از کنار رنج گذشتند،
چنانکه رهگذر از کنار غباری
که به پا شده،
مگر مهم است؟
سکوتشان
نه آرامش،
که خنجری بود
در لباس ملاحظه.
شبیه وزنی،
که بر سینهام افتاد
و قلبم…
با هر سکوت،
کمی آرامتر،
کمی کندتر
و در نهایت،
کمی کمتر
تپید.
و رهایی،
نه چون پرواز
بلکه چون افتادن
در گودالی بینام
که با واژهها کندند.
رفتم…
بیصدا،
بینشانه،
چون واژهای
که از شعر
خط خورده باشد
با طعم تلخِ رنج
که هنوز،
روی زبانم مانده.
و این پایان است—
نه چون خاموشیِ شمع،
بل چون نبودنِ آغازی دیگر.
«به تنهایی
یک لشکر شکست خوردهام
عشق قیچی شد!
تو سنگ شدی
من هم کاغذی بیرنگ!»
مردم ایران به به بلوغ سیاسی رسیدهاند و دیگر در دام جمهوری اسلامی نمیافتند
مردم همچنان محکم «نه» خواهند گفت
بهیاد سارینا اسماعیلزاده
کسانی که کنار هم (اصلاحطلب و اصولگرا) طی سالهای اخیر مردم را سرکوب کردهاند، امروز از مردم رای میخواهند! مردم ایران باید بهخاطر رخداد بزرگ و تاریخی ۸ تیر در حوزه سیاسی و اجتماعی به خودشان افتخار کنند. این واقعه نتیجه آگاهی جمعی است و مردم کنار هم ایستادند و به حاکمیت «نه» گفتند. به فساد، به اعدام، به حجاب اجباری، به کشتار، به سرکوب زنان، به فقر و نداری و فلاکت «نه» گفتند و همچنان هم «نه» خواهند گفت.
آنها که جز نادیده گرفتن و تحقیر مردم چیزی در کارنامه خود ندارند، سالها پیش مردم را از سوریهای شدن میترساندند و امروز از طالبانی شدن میترسانند! اما مساله اینجاست که اگر طالبانی بشود، قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ استبداد و دیکتاتوری حاکم میشود؟ حجاب اجباری میشود؟ زن و مرد را تفکیک میکنند؟ دانشگاهها و مدارس اسلامی میشوند؟ فساد و رانت بیشتر میشود؟ نوشیدنیهای الکلی ممنوع میشود؟ شلاق میزنند؟ فستیوالهای موسیقی را ممنوع میکنند؟ زندانی و اعدام میکنند؟ جنگافروزی و موشکپراکنی رخ میدهد؟ حکومت به سمت بمب اتمی میرود؟ چه اتفاقی قرار است بیفتد که نیفتاده است؟
برخی از دوستان میگویند اصلاحطلبان با اصولگرایان تفاوت دارند! بله، من هم معتقدم تفاوت دارند. اصولگرایان ناتوان هستند، اما اصلاحطلبان به قول جواد ظریف بلدند چگونه سر مردم شیره بمالند، بلدند چگونه دروغ بگویند! بلدند چگونه بعد از شلیک به هواپیمای اوکراینی، آن را علاج کنند! بلدند چگونه افراد، نیروها و سرمایه را جذب دستگاه سرکوب کنند! چگونه اینترنت را قطع کنند! بلدند چگونه شبکه بزرگ پروپاگاندا و دروغ را در جهان سازماندهی کنند و به واسطه آن حقیقت را زیر خاک پنهان کنند.
عدم مشارکت در انتخابات، خود یک کنش و شکلی از مقاومت مدنی برای عقب راندن حاکمیت در راستای منافع جمعی و تحمیل خواستههای عموم مردم به حکومت است. یک گام مهم در راه طولانی و دشوار آزادی ایران که باید کنار هم آن را با صبوری طی کنیم.
مردم همچنان محکم سر جای خود خواهند ایستاد و محکم «نه» خواهند گفت، با همان اکثریت و با همان قاطعیت. چرا که هیچکدام از ایرانیان سزاوار چنین زندگی که شما به آنها تحمیل کردهاید، نیستند.
ما کنار هم و با هم میتوانیم.
زنده باد مردم آزاده و شجاع.
پاینده ایران
کلیت نظام جمهوری اسلامی فقط یک سد در مسیر پیشرفت، آزادی و آبادی ایران است.
در فضای کوچه و خیابان، اکثریت مردم به انتخابات نمایشی به دیده طنز و تنفر نگاه میکنند. بسیاری از مردم ایران انتخابات نمایشی جمهوری اسلامی را از مدتها قبل تحریم کردهاند.
روی سخنم با موافقین سیستم حاکم بر ایران، شامل مزدبگیران و سهمخواهان از طیفهای در ظاهر متفاوت سیاسی (اصلاحطلب یا اصولگرا) یا افراد منتفع از وضعیت موجود نیست، چرا که آنها آمدند تا شیره جان این مملکت و مردم را بمکند و ایران را ویران کنند.
روی سخنم با کسانی است که با توجیه اجباری بودن، همواره در چنین نمایشهای مضحکی مشارکت میکنند.
این گروه را باید خطاب قرار داد که: جمهوری اسلامی با ماهیت تمامیتخواهانه خود و سرکوب خونین هرگونه نقد و اعتراض، از ابتدای اشغال کشور تا امروز، بهویژه در آبان ۹۸ و جنبش «زن، زندگی، آزادی»، فاقد هر نوع مشروعیت است. صدها شهروند برای اعتراضات به حق خود کشته شدهاند؛ و حکومت بدون هیچگونه احساس نیازی به پاسخگویی، با سرکوب شدیدتر برخورد کرده و خواهد کرد.
شما نیز بخشی از این جامعهاید و درد و رنج مردم را شاهد هستید.
شرکت در انتخابات نمایشی حتی با برگه سفید، و رای دادن به این مهرههای حکومت که فریبکارانه خود را گاهی مخالف یکدیگر نشان میدهند اما اساساً پیروان رهبر جمهوری اسلامی سید علی خامنهای هستند، مطلقاً تا امروز دستاوردی نداشته است. کلیت نظام جمهوری اسلامی فقط یک سد در مسیر پیشرفت، آزادی و آبادی ایران است. رای شما، هر قدر هم که فکر کنید بیاهمیت است، مانع شکستن این سد جور و ستم خواهد شد. نه تنها مانع شکستن، بلکه خشتی بر دیوار ظلم خواهد بود. نگذارید که نام شما با ستم، سرکوب و بیعدالتی گره بخورد.
در شرایطی که مردم بهخاطر هر اعتراض کوچکی در خیابان با گلوله کشته میشوند، منتقدان و متفکران حذف و کشته میشوند، نفس هنرمندان زیر تیغ سانسور بریده شدهاست، دانشگاهها به پادگان تبدیل شدهاند، کارگران و معلمان برای فریاد اعتراض سرکوب میشوند، اقلیتهای دینی و جنسیتی با طرد مواجه هستند، مسالمتآمیزترین راه برای اعلام مخالفت با تمام این ستمگریهای آشکار و رساندن پیام «نه به جمهوری اسلامی»، تحریم نمایش انتخابات مضحک و جعلی پیشرو است.
رای ندادن و عدم مشارکت انفعال نیست، دست کشیدن از کامبخشی به حکومت جائر و یک کنش اثرگذار در راستای منافع جمعی است. تنها انتخاباتی که امید است مردم بهزودی در آن مشارکت کنند، انتخاباتی آزاد با نظارت بینالمللی برای تعیین نوع حکومت است و چنین انتخاباتی از صندوق رایی که زیر نظر جمهوری اسلامی باشد، هرگز شکل نخواهد گرفت.
شما که شاغلان چنین سیستمی هستید، خسته نشدید از این همه بیاختیاری و تحقیر؟ از اینهمه سر خم کردن مقابل ظالمان؟
تکلیف فعالان سیاسی که چشم بر آینده ایران بستهاند و منافع شخصی و گروهی خود را اولویت قرار دادهاند، مشخص است. آنها با عنوان اصلاح، در تداوم وضعیت موجود تلاش میکنند، عملی که کمتر از خیانت به کشور نیست. اما ما به عنوان عضوی از جامعه باید بدانیم اگر در نمایش انتخابات شرکت کنیم، زین پس هر شهروندی که کشته شود، آسیب ببیند، بیناییاش را از دست بدهد، ما نیز در درد و رنج او نقش داریم و هرگز نمیتوانیم مدعی مستقل بودن و از مردم بودن شویم.
اصلاحطلبان قتلگاه مردم را در سراب آزادی بنا کردهاند.
مملکت ول است حکومتی وجود ندارد، اگر هنوز کشور سرپاست چون ایران را مردم با اراده و توان خودشان اداره میکنند، با این حال جمهوری اسلامی مالکیت این کشور را بهزور اسحله و سرکوب از مردمانش گرفته است، مالکیت زندگی و هر آنچه دارند را. ما با مقاومت و مبارزه دوباره این سرزمین را پس میگیریم، چرا که باور دارم مردم مالکان اصلی این آب و خاک هستند. با کنش جمعی خود در تحریم نمایش انتخابات، برای رساندن صدای حقیقی اعتراض ایرانیان به ظلم و استبداد حاکم در کشور، پشت درهای بسته و دور از چشم سایر مردم جهان، هوشیاری و آگاهی جامعه را نشان خواهیم داد و امید به تغییر را بیش از پیش در دل جامعه و خودمان زنده نگه خواهیم داشت. با هم و کنار هم میتوانیم.
پاینده ایران، پاینده مردم شجاع ایران.
همه خستهایم، اما باید شجاعت، دلیری و آگاهی نیکا و توماج را گسترش دهیم.
اینروزها، حال ایران بیش از پیش، خوش نیست. در واقع حال ما، مردم ایران، مدتهاست ناخوش و بد است.
از وضعیت موجود، از گزارشی که در مورد نیکا منتشر شد، از اینکه توماج را برای حرف زدن و بیان حقیقت، محکوم کردهاند. از اینکه رضا رسایی، عباس دریس مجاهد کورکور و افراد زیادی، زیر حکم اعدام هستند، بهخاطر وضعیت بچههای اکباتان و معترضان دیگر. از اینکه شاهد افزایش خودکشیهای گروههای مختلف و سرمایه های انسانی کشور بصورتروزانه هستیم؛ از پزشکان تا شهروندان تحت فشارهای مختلف زندگی روزمره و....
همه اینها باعث شده مردم خشمگین و جامعه در آستانه انفجار باشد.
فقر، فساد، رانت دزدی خفت گیری و.... فراگیر شده و اکثریت مردم، توان تامین مایحتاج اولیه زندگی را ندارند. و در چنین شرایطی فرماندهان انتظامی با دو کیلو نشان افتخار بر دوش و سینهشان، زنان ایران را خاکریز دشمن معرفی میکنند، آنها را عامل بیگانه مینامند و از فتح سنگرهای دشمن با این رفتارهای خشن و غیرانسانی در خیابانها، سخن میگويند.
حق شهروندی و حقوق اولیهی انسانی و آزادی زنان ایران، خاک ریز هیچ حکومتی و سردار نظامی نیست که بخاطرش حاضر هستند اینگونه با زنان بجنگند!
در جایی و زمانی هستیم که دادخواه هان و خانوادههای کشته شدگان را علنا آزار میدهند، تهدید و بازداشت میکنند که چرا دنبال قاتل عزیزانتان هستید! حکمهایی بر اساس اعترافهای افرادی که تحت اجبار و شکنجه هستند (شخصا در بازداشتگاه ها شاهد شکنجهها بودهام)، صادر می کنند، هرصدای دیگری را خاموش و ساکت میکنند و از این طریق پیش میروند.
اگر درگیر بازداشت یکی از اعضای خانواده با آشنایان و اطرافیان خود شدیم، قطعا باید اطلاع رسانی کنیم و حرف بزنیم، در غیر اینصورت با خواست دستگاه امنیتی همراه شدهایم. از طرفی نهایتا منجر به آسیب به خود و دیگرانی که تصور میکنند این روند کارساز است خواهیم شد، حتی آزار و اذیت هایی که دیدیم را لازم است عمومی بنویسیم و تاثیر این کار را دستکم نگیریم.
هر شخصی که ما را مورد اذیت و آزار قرار داد در مقابلش بایستیم حتی اگر با لباس شخصی باشند و رفتاری را با او داشته باشیم که با اوباش، خفتگیرها و دزدها داریم! چراکه جواب عناصر فراقانونی، منطقی و قانونی نیست. در هر پوششی که هستند.
مردم داخل کشور بهدليل انواع بلاهایی که هر روز بر سرشان میآید و تحمل وضعيت سخت و فشارهای روزافزون که در آن هستند، پژمرده و افسرده شدهاند، حال هیچکس خوب نیست، و نمای کف جامعه آنچه در فضای مجازی شاهدیم، نیست چه بسا از واقعیت بسیار دور است.
جامعه هر روز تقلا میکند برای اینکه از منجلابی که حاکمیت به اسم زندگی برایش درست کرده، خود را از هر راهی نجات بدهد و نجات خواهد داد، هر چند که پروسهای سخت است.
یادمان نرود که اگر ناامید شدیم یا حس تنهایی و شکست کردیم به این فکر کنیم که نوجوان ایران، نیکا، تا آخرین نفس و آخرین لحظه جنگید و تسلیم نشد. ما هم مانند نیکا نباید تسلیم شویم و باید تا آخرین توان برای حق زتدگی بجنگیم و تلاش کنیم.
این کشور برای ماست، برای همه مردم ایران است و یقین دارم روزی عاقبت ایران را از اشغالگران ضدبشر حاکم، پس میگیریم. نسل جدید ایران ما، کشوری خواهند ساخت که فقر و بیعدالتی در آن حاکم نباشد و کسی برای حرف زدن به اعدام محکوم نشود و دختربچهها، برای خواستن حق بدیهی، کشته نشوند.
آگاهی شجاعت و جسارت نیکا و نیکاها را گسترش خواهيم داد....
ما سکوت نمیکنیم و این ظالمان حاکم، میتوانند به شیوه همیشگی خود، همه ما را به خاطر کمترین حرف و اعتراض، بازداشت حتی محکوم به اعدام کنند اما نمیتوانند وادار به سکوت کنند.
ما با همه این سختیها، در ایران کنار هم هستیم و میایستیم و مدافع یکدیگر و صدای یکدیگر خواهیم بود.
به امید روزهای روشن برای ایران و ملت ایران و برای زن، زندگی، آزادی...

«نجات ایران و ملتش باید تنها اولویت هر جمع سیاسی باشد.»
شرایط درهمریخته حاکم بر اپوزیسیون حاصل عدم تشخیص اولویتهای سیاسی، رفتارهای نسنجیده و نابالغی در گفتوگو است. در وضعیت فعلی مردم خسته از ماهها هیاهو برای شکلگیری جبههای واحد همچنان در هر فرصتی به اعتراض ادامه دادهاند. ضروری است تا نیروی سیاسی نجابت ملت ایران را به پای ناآگاهی نگذارد. اعتبارها و فرصتها ازلی و ابدی نیستند و در صورتی که ضرورتها درک نشوند، مردم از همه نیروهای موجود عبور خواهند کرد. با سنجش اضطرارها، ارائهی برنامه و پاسخهای هوشیارانه، با اتحاد و همبستگی کنار هم باید قرار گیریم تا برای آینده ایران و کم کردن هزینه تغییر قدمهای محکمی برداریم.
عدم درک شرایط پرتلاطم و بحرانیِ حاکم بر کشور و اضطرار زمانیِ مردم جهت برونرفت از وضع موجود، از دیگر مشکلات عمدهی اپوزیسیون ایران است. ضروری است دل در گرو ایران داشته باشیم و اصولی چون تمامیت ارضی، دموکراسی، التزام قانون اساسی آینده به مبانی حقوق بشر، جدایی دین از سیاست، برگزاری انتخابات آزاد، تشکیل دستگاه قضایی مستقل، ارتباط صلحآمیز با جامعه بینالمللی بر اساس منافع ملی را محور همکاری و اتحاد قرار دهیم.
برخی از فعالین سیاسی بهجای ارائهی برنامه یا حداقل همراهی با برنامههای سیاسی موجود، یکسره در حال تخریب سایرین هستند و ستیز با دیگران و ایجاد چالش و حاشیه بین همدیگر را اساس فعالیت خود قرار دادهاند؛ رفتارهایی از این دست که دستاوردی جز تفرقه ندارد، به حکومت کمک می کند تا در فضای فعلی حاکم وجههی بینالمللی خود را بازیابی و ترمیم نماید. تا ذیل آن کنترل وضعیت اسفناک فعلی را بیش از پیش در دست بگیرد.
آنها که در شرایط کنونی اولویتهای شخصی را بر ایران و نجات ایران ترجیح میدهند، بهجای حل مسئله آن را پیچیدهتر میکنند. امیدوارم که چهرههای شاخص اپوزیسیون در همبستگی در کنار هم راه تماس مستقیم با مردم را باز بگذارند و صرفاً به صداهای بلند اطرافشان گوش فرا ندهند تا بتوانند در ادامه مسیر ضمن شفافسازی ابهامات و پاسخگویی به مردم، موانع و مشکلات را جهت ایجاد اجماع واحد و ملی برطرف کنند. در شرایط کنونی فعالیت سیاسی فرقهای یا قبیلهای نتیجهای نخواهد داشت و تا زمانی که امکان رقابت سالم در انتخابات آزاد مهیا نباشد از این شکل فعالیتها باید دوری کرد، چرا که نجات ایران و ملتش باید تنها اولویت هر جمع سیاسی باشد.






