| 0 نظر ]
نوروز آمد اما ...

خیلی ها کنار خانواده اشون نبودن ...

اونای که بودن سفره ای نبود کنارش با هم باشن ...

دردها ، فقرها ، دوری ها ، همه جا ماندن ...

و دوباره درد ها و فقرها و دوری های جدیدی آمدند ...


نوروزتان پیروز ، سال خوبی رو برای یتیم های که کسی رو نداشتن آرزو می کنم ، سال خوبی رو برای اونهای که در بند بودن ، سال خوبی رو برای دخترکانی که زندگی نداشتند ... و سال خوبی برای همه ...




دوستان زیاد لطف کردن و سال نو رو تبرک گفتن ممنون از همگی - اس ام اس هاشون رو می نویسم تا باشه لطفشون رو جبران کنم :

0 - آغاز سال نو و تبریک خانواده گی

1- سال نو مبارک - اولین کسی که سال نو رو تبریگ گفت مارال عزیز بود ...

2 - آغاز سال 14087 اهورائی ، 7030 میترایی ، 3746 زرتشتی پف 6758 آشوری و 1387 خورشیدی بر شما فرخنده باد . به امید ایرانی آزاد - اس ام اس دکتر حسام عزیز

3 - سایه حق ، سلام عشق ، سعادت روح ، سلامت تن ، سرمستی بهار ، سکوت دعا ، سرور جاودانه . این است هفت سین ما پیشکش شما - علی عزیزی و مینا طاهری

4 - شوق شاد بهار از عبور تو بنفشه و شمشاد ... - فروخ خراسانی

5 - ایرانیان باستان اولین فصل سال را به - آر یعنی آورنده بهترین ها نامیدند . در آستان بهار بهترین ها را برای شما آرزومندم سال نو مبارک - رزا حسامی

6 - بهار ، نیم بهار ، ربع بهار ، بهار را قسمت کردند بازارشون سکه شد ! دوست عزیز سبزترین و همیشگی ترین بهارها را برات آرزومندم - دوستدار همیشگی شما مهرداد صالحی دوست

7 - دنیا را برات شاد شاد و شادی را برایت دنیا دنیا آرزومندم ، سال نو مبارک - دوست عزیزم نغمه از اراک

8 - پلاس کهنه ای اندیشه را دور باید انداخت . زمان بر مغز و پوسته کهنگی می تازد امروز . چه کم داریم من و تو از درخت و سنگ بی مغز زمین ای دوست ، بنگر بنگر ، زمین هم پوست می اندازد امروز ، پلاس کهنه اندیشه را دور باید انداخت ، نوروز خسته باد - دوست عزیزم کوروش

9 - هپی نیو یر ، نورزتان پیروز - رضا محمدی

10- نوروز تو باد شاد و پیروز ای دوست ، عمرت همه باد عید نوروز ای دوست - احمد باطبی

11 - سلامت ، سعادت ، سیادت ، سرور ، سروری ، سبزی و سرزندگی هفت سین سفره زندگیتان باد . - خانم رفیعی

12 - سالی بهاری به دور از هر گونه خزانی را برای شما و خانواده محترم قلبا ارزو دارم سال نو مبارک - خاطره عزیز

13- روی دیوار گلی می خندد ، پشت دیوار بهار امده است کوله باری دارد ، مخمل دوز که بدوزد ، ببرد هر چه ... آی دزد امده است و کمندش لب ایوان سبز است . - شاهد حلاج نیشابوری


اس ام اس های انگلیسی :


1 - A new year s day comes once every 365 days ...

But

a nic person like you comes only once in the life time ...

Happy New Year 1387 --- Maral


2- gift 4 u

plz open it !!

its mu heart ...

its full of best wishes 4 u in the new year

Happy new year my Dear --- gordafarid


3- We wish you the best year you have ever had and that each new year will be better than the last .

My happy new year a year where life is peaseful and watch you want , you get .

I wish for you a holiday with happiness galore . --- Sakineh My Sister
ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]

از انقلاب تا آزادی راهی نبود اما ...
درد بسیار بود ، درد های که در جامعه ما ایرانی های ، بی روح و عاری از هر گونه محبت و انسانیت اسباب لذت آقاها بوده و هست .

از انقلاب تا آزادی راهی نبود اما ...
جامعه ای بود که در آن دختر 20 ساله ای بهترین دوران زندگی خویش ( جوانی ) را با شکستن غرورش می گذراند ، در انقلاب پای یک عابر بانک نشسته و سرش را پائین انداخته و با صدای که صدای شکستن غرورش را به گوش همه انسان ها که انسانیت در آنها مرده است می گوید : دو جفت جوراب هزارتومن ! بخرید !

از انقلاب تا آزادی راهی نبود اما ...
جامعه ای بود که زنی با حجاب برتر ( چادر ) وارد اتوبوس می شد و با صدای بغض آلودی می گفت : 50 سال زندگی آبرومند داشتم ولی الان باید با زندگی شرم آوری که نصیبم شده کنار بیایم ، سرها را پائین می انداختیم اما او همچنان ادامه می داد : بخدا من گدا نیستم ! پسر 15 ساله ام سرطان خون دارد ، هر کدام از آمپول هایش 47000 تومان هست ! کمکم کنید ! تنهام کسی رو ندارم ، بخدا روم نمیشه بگم ولی منم مادرم نمی تونم ببینم بچه ام داره جلوی چشام زجر می کشه تا بمیره ! ، و همچنان سکوت ننگ بار ما ادامه داشت تا واقعیت ها را نبینیم !

از انقلاب تا آزادی راهی نبود اما ...
جامعه ای بود که در آن فروختن اعضای بدن مثل کلیه و ... ایثار و فداکاری شخص رو می رساند ، ولی روسپیگری همان فروختن جسم ، رزالت و گناهکاری شخص رو که مجازاتی چون سنگسار ، اعدام و شلاق در انتظارش بود می رساند ...

از انقلاب تا آزادی راهی نبود اما ...
جامعه ای بود که بهر یتیمی نان پیدا نمی شد ...
جامعه ای بود که کارتون ها همان کاخ و گور اشخاص بودند ...
جامعه ای بود که دخترک خود را می فروخت برای سادگی یک آبنبات ! به همین سادگی ...
جامعه ای بود که نان می خواست در آن ارزان شود ...
جامعه ای بود که غنی و فقر می خواستند یکی شوند ...
جامعه ای بود که زندگی درآن روحی نداشت جز بی روحی ...
جامعه ای بود که می خواستند آن را بسازند ولی ویران کردند ...
جامعه ای بود که می خواستند سرافرازش کنند ولی سر افکنده اش کردند ...

آری راست می گفتند آنها که می گفتند از انقلاب تا آزادی راهی نبود اما ...

ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]
1 - بدون شرح
آقای سید حسین رونقی ملکی
دانشجوی رشته کامپیوتر ورودی 84
سلام علیکم
با توجه به رای کمیته انضباطی مورخ 26/3/86 یک نیمسال محرومیت از تحصیل در نیمسال (1-87-86) برای شما در نظر گرفته شده است مراتب جهت اطلاع حضورتان اعلام می گردد .
علی منصوری
معاون امور دانشجویی دانشگاه
دوره زمونه ای خیلی خوبی داریم ، آقا تا می خوای اعتراض کنی می گن خفه شو ، اگر هم خفه نشی خودمون خفه ات می کنیم ، خیلی خوبه آدم تو این کشور آزاد مگه می تونه غمی هم داشته باشه !
دانشگاههای ایران رو که نگیم بهتره ، به لطف جمهوری اسلامی ایران هر روز بار علمی دانشگاهها بیشتر و بیشتر میشه ، رئیس و مدیران دانشگاهها هم که نگو و نپرس ازشون ، تا می خوای بگی
آقا سلف سرویس کثیفه !
آقا غذایی که به ما می دی جلوی هر حیوونی بذاری نمی خوره !( از حضور دوستان عزیز معذرت می خوام )
آقا استادهای ما روش تدریسشون خوب نیست !
آقا به خوابگاهها رسیدگی کنید دارن بچه های مردم رو خراب می کنن !
اصلا چنین چیزی نگفتم که مثلا تو خوابگاهها تریاک و مواد مخدر مصرف می کنن !
یا اصلا من نگفتم که مصرف مشروبات الکی در خوابگاهها به بیشترین مقدار رسیده !
به جرم شورش در دانشگاه ، به جرم همکاری با بیگانه ها ، به جرم اقدام علیه امنیت ملی از دانشگاه اخراجت می کنن
اخیرا مدیران آموزشی کشور ( رئیس های دانشگاها رو نمی گم ) شدن قاضی و با برخورد مهربونی که دارن حکم صادر می کنن !
2 - دکتر حسام فیروزی
چقدر به دکتر حسام گفتم بابا بی خیال میان می گیرنت به جرم اقدام علیه امنیت ملی ! چی کار داری به جون انسان های مگه تو ایران جون انسان ها هم ارزش داره ! به حرف گوش نکرد آخر سر اومدن و یه سال زندان براش بریدن !
3- سعید حبیبی و دانشجویان در بند
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفریش نش زیک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
اصلا درست نیست کسی بخاطر ابراز عقیده و نظراتش روانه زندان بشه ! تازه اونم از نوع انفرادی !
4 - از اطرفم
سایت جدید احمد باطبی عزیز هم راه اندازی شد یه سر بزنین
بی نظیر خانم هم که ترور شد خدا رحمتش کنه باشد
اخیرا هم یه مطلبی کشف کردم اینکه خودی ها غیر خودی می شوند !
ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست

جهان را دست این نامردم صدرنگ نسپارید

که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند

درین غوغا فرومانند و غوغا ها برانگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

هزار افسوس که میدانیم و ناتوان اینگونه میگوئیم:

چه باید کرد...

بدینسان که شب رفته و روز می آید

فراموش کرده ایم ...

که پس از تیرگی امشب ...

بامدادی هم هست...

در شب اینگونه به بند کشیده شدیم ...

بامداد
ادامه نوشته ... »
| 1 نظر ]
عریضه یک دانشجوی خوابگاهی
ننه جان سلام !


امیدوارم که هیچ گونه ناراحتی نداشته باشید و سلامت باشید . این نامه را بدهید پسر حاج کریم قصاب که او هم به دانشگاه رفته است بخواند .من هم خوبم ، مادر جان باید بگویک که دانشگاه جای خوبی است ، هر طرفش چیزهای عجیب و غریب زیادی است که آدم را شاد می کند ، ننه من در یک خانه آپارتمانی زندگی می کنم که به آن می گویند خوابگاه ، البته به مال ما می گویند کوی پسران یک جایی است که یک عالمه آدمیزاد از ولایتهایشان آمده اند و هر روز به دانشگاه می روند من در خانه ام که خیلی کوچک است و حمام و دست به آب حتی آفتابه ندارد ، با هفت تا آدمیزاد دیگر زندگی می کنیم ، فکر می کنم آن های دیگر دو سال است که از گوشفندانشان به دور هستند ، چون از خروس خوان تا بوق سگ ، حیران می دوند و بعد می خوابند . آنها عاشق سیب زمینی و تخم مرغ هستند و تقریبا هر صبح و شب فقط همین ها را می خورند .یکی از بچه های خوابگاهمان اطلاعیه ای را روی دیوار زده است که در آن مرقوم شده است ، (( دانشجو حیا کن تخم مرغ رو رها کن )) ، اما کسی انگار آن را ندیده و به نظر من باید به هر دانشجویی یکی از آنها را می داد .


ننه جان هوای اینجا خیلی بد است همیشه دود دارد ، انگار دیگی را روی آتش کود گوسفندانمان گذاشته اند ، در حالیکه آنها هیچ وقت غذایی به جز سیب زمینی و تخم مرغ ندارند .
ننه جان هر چند هیچ دست پختی به خوشمزگی غذاهای شما نخواهد بود ولی این جا غذا هم ارزان است و هم فراوان و من سخت متعجبم که چرا آدمیزادهای دیگر غذا نمی خورند و می روند سیب زمینی و تخم مرغ می خورند .
تازه موقعی هم شده است که غذای خوابگاه باعث انبساط خاطر ما شده است ، جانم برایتان بگوید که یک روزی در خورش قرمه سبزی دیدم که موجودی دست و پا می زند و سعی دارد شناکنان خود را به ساحل بشقاب بکشد .
بیچاره دست و پایش سوخته بود و توان حرکت نداشت ، از بچه های اتاق پرسیدم که ، ما هذا !؟ خندیدند و گفتند ملخ دریایی است و بعد همه بسیار خندیدیم و من خدا را شکر کردم که بالاخره کسی با من خوش و بش کرد ، هر چند که بعد ها فهمیدم که سوسک بوده است .


ننه جان اینجا دلم برای دمپاییهای نوم بسیار تنگ می شود ، چرا که هر وقت که آنها را پشت در می گذارم بعد از برگشتن غیب شده اند و به جای آنها یک جفت دمپایی کهنه باقی مانده است .
دیگر عرضی ندارم از طرف من بزی را ببوسید و بگویید که در آخر ترم همه جزوه هایم را می آورم تا بخورد و لذت ببرد .
ادامه نوشته ... »
| 5 نظر ]


اینجا بگو اگر چه بجای نمی رسد فریاد ...
اینجا کلام حق دم شمشیر می شود گاهی ...
اينجا از مهر و محبت گفتن جرم است ...
اينجا از حقوق بشر گفتن جرم است ...
اينجا محبت کردن جرم است ...
اينجا صداقت و پاکي جرم است ...
اينجا از وفا گفتن جرم است ...
اينجا دوست داشتن جرم است ...
اينجا عشق ورزيدن جرم است ...
اينجا درد کشيدن جرم نيست ...
اينجا مرگ جرم نيست ...
اينجا آزادي ، صداقت ، محبت ، انسانيت و عدالت جرم است ...
اینجا جرم من دوست داشتن است ...
اینجا من متهم با عشق ورزیدن هستم ...
اینجا محاکمه می شوم چون عاشق شده ام ...
اینجا بگو از بی رحمی ، بگو از ظلم ، بگو از ستیز و استبداد ...
آري اينجا زنده بودن و زندگي کردن جرم است ...
ادامه نوشته ... »
| 0 نظر ]


هفت نصيحت از مولانا
1- گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
2- باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
3- اگركسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)
4- وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
5- متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
6- بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
7- اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه
امروز بيست و دو آذر هست تولدت مبارك
ادامه نوشته ... »
| 1 نظر ]
به دانشگا چون وارد شدم من * به کلی شاعر و ناقد شدم من
و گفتم بهر یک کار خوش تاپ * کنون باید کنم نشریه ای چاپ
چقدر این سو و آن سو بنده رفتم * که بهر آن مجوز را گرفتم
چو پرسیدم ز خط قرمز کار * به من گفتند : (( آزادی بسیار ))
بگفتم من می نویسم (( سیاسی )) * یکیشان گفت: (( خیلی بی کلاسی ))
بگفتم : (( راست یا چپ می شود بود ؟ )) * بگفتا : (( از سیاست کی کند سود ؟ ))
بگفتم : (( اندکی باشم جناحی ؟ )) * بگفتا : (( آخرش باشد تباهی ))
بگفتم : (( می توان گفتار مشکل ؟ )) * بگفتا : (( کاین ندارد هیچ حاصل ))
بگفتم : (( نقدر کار انتخابات ؟ )) * بگفتا : (( ای جوان ، هیهات ، هیهات ))
بگفتم : (( مشکلات بین مردم * گرانی ، فقر ، کمبود و تورم ؟ ))
بگفتا او : (( مکن هر گز چنین خبط * ندارد این به دانشگاه ما ربط ))
بگفتم : (( کوی دانشگاه دیگر ، * به ما مربوط باشد ای بردار ! ))
بگفتا : (( آری ، اما بس دارم است * غمین گرداندن مردم حرام است ))
بگفتم : (( سلف دارد نقد بسیار )) * بگفتا : (( آشپزها را میازار ))
بگفتم : (( سنگ و مو در ظرف آش است )) * بگفت : (( این شایعه است و اغتشاش است ))
بگفتم : (( نقلیه ؟ آه و فغان ها ؟ )) * بگفتا : (( می رسد زورت به آنها ))
بگفتم : (( چیست پس مبنا و قالب * چگونه مطلبی باشد مناسب ؟ ))
بگفتا : (( طرز پخت قرمه سبزی * حروف مورس و جدولهای رمزی
حقوق گربه ها در پورتوریکو * لورل ، هاردی ، چیچو یا فرانکو
گزارش : قیمت گز یا قلمکار * و (( لیته )) بهتره یا (( هفته بیجار )) ؟
در اینجا سوژه ها گردیده جاری * ولی چشم بصیرت بین نداری ))
خلاصه ، نشریه شد چاپ ، آخر * همانطوری که می گفت آن برادر
کنون فهمید ام حق بوده با او * بود بهتر شوی همسو به هر سو !
ادامه نوشته ... »
| 1 نظر ]
بزن باران بشوي آلودگي را ز دامان بلند روزگاران
بزن باران كه دين را دام كردند * * * شكار خلق و صيد خام كردند
بزن باران خدا بازيچه اي شد * * * كه با آن كسب ننگ و نام كردند
بزن باران به نام هر چه خوبيست * * * به زير آوار گاه پايكوبي است
مزار تشنه ، جويباران پر از سنگ * * * بزن باران كه وقت لايروبي است
بزن باران بهاران فصل خون است * * * بزن باران كه صحرا لاله گون است
بزن باران و شادي بخش جهان را * * * به باران شوق و شيرين كن زمان را
به بام غرقه در خون ديارم * * * به پا كن پرچم رنگين كمان را
بزن باران كه بيصبرند ياران * * * نمان خاموش گريان شو به باران
ادامه نوشته ... »
| 1 نظر ]
سربلند آمد
سربلند زندگی کرد
سربلند رفت

سخن خیلی کوتاه ولی بسیار درد آور بود ، ( میر حسین عزیزی رفت ) ، رفتنی که از بابت خویش نبود از بابت این خاک بود و این وطن ، نمی دانم سکوت کنم یا فریاد بکشم و بگویم چرا ؟
چرا او رفت ؟ از بس سکوت کردم که تحمل سکوتی دوباره را ندارم می گویم و فریاد می کشم ، حسین عزیزی بخاطر امراضی که از جنگ وی را همراهی می کرد رفت ، اکنون چه کسی باید جواب گو باشد؟
او که یک سرباز بود و 140 ماه در میدان جنگ برای دفاع از وطنش جنگید ولی از خودتان سوال کنید چرا جنگ ؟ زمانی که او باید در کنار خانواده اش می بود و درصلح و صفا با مهر و محبت زندگی می کرد عمر خود را در میدان های جنگ و با خون و خونریزی گذراند چرا ؟
او فدای خودخواهی و ستم چه کسانی شد ؟
هدیه اصلی جنگ برای اون مرض قلبی بوده ، که منجر به عمل جراحی شده بود و طولی نشکید که همان دلیل وی را از میان ما برد و اون نیز به سادگی رفت .
همه آنهای که به نوعی در جنگ بوده اند ادعا داشتن که جنگیده اند و اکنون سهم زیادی دارند ولی حسین اینگونه نبود بدون هیچ چشم داشتی و برای وظنش جنگید همانگونه که می گف اوبرای وطنش و بخاطر حفظ آن جنگید
میر حسین عزیزی ساعت 21 روز دوشنبه یک آبان یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج در کنار پدر خود و در حالی که دیار کودکی خود را باری دیگر دیده بود جان به جان آفرین تسلیم کرد و ماندگان را با غم تنهایی و جدای تنها گذاشت .
نمی دانم که مسئول مرگش کیست ولی این را می دانم هر کسی که بود زندگی را از وی و خانواده اش که هم اکنون طمع خوش زندگی را می چشیدند گرفت بدان که باید پاسخگو باشی
روحش شاد ، و امیداورم که خانواده اش بتونن غم دوری از این پدر مهربان را تحمل کنن و به فکر فرزندان اون باشن

نوشته های از خانواده اش :
شربتی از لب لعلش بچشیدم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدم و برفت
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
روی بر بست و به گردش نرسیدم و برفت


با توکه هنوز وجودت را پیش خودم احساس می کنم حرفها دارم روزی که با دوستانت ، با همرزمانت رفتی و اسلحه دست گرفتی و با دشمنان میهنت جنگیدی یادم هست .
روز و شبهای که ما راحت در بستر خوابیده بودیم و تو با دشمنانت دست و پنجه نرم می کردی یادم هست .
روزهای که شهادت صمیمی ترین دوستانت را به چشم می دیدی و آرام گریه می کردی یادم هست .
روزهای که شیپور پیروزی و موفقیت را از رادیو می شنیدم یادم هست .
روزهای که بر تعداد شهیدان و دلهره هایمان افزوده می شد یادم هست .
دلشوره های مادرم را در کنج اتاق تنهایی اش می نشست و آرام اشک می ریخت یادم هست .
گفته بودی قصری خواهی ساخت ، خبر خوشی برایت دارم . من تو را نشناختم ولی به تو می گویم قصری را که تو ساختی در ایرانی امن برای ما سرشار است از محبت و صمیمیت .
چدرم از این پس آرمانی را که تو در سر داشتی در سر خواهم داشت از هوایی که تو تنفس کرید استشمام خواهم کرد دستان مادرم را آنگونه خواهم فشرد که گویی کوه را در پشت سر دارد می دانم نمی توانم جای جالیت را برایش پر کنم می خواهم فرزندی خوب برای تو و مادرم باشم .
حالا که تو راحت آرامیده ای به تو اطمینان می دهم پرچمی را که تو بر افراشتی بر زمین نخواهد ماند .


پدر جان سلام ، بابا حسین سلام
منم زهرا ! مرا که می شناسی مرا از یاد نبرده ای همین دو روز قبل بود که مرا زهرا جان صدایم می کردی ، چه شده که به این زودی مرا از خاطر برده ای و یادی از ما نمی کنی .
نمی دانی اینجا چه هیاهوی هست غوغایی به پا شده ، هر که را می بینم بغض در گلو و اشک بر گونه دارد . گریه می کند . مادر بزرگ چنگ بر صورت می کشد و عمه هایم فریاد می زنند و تو را صدا می کنند . اگر بیایی مادرم را نخواهی شناخت نمی دانی نگاهش را چه غمی پر کرده ، مرا نمی بیند فقط تو را صدا می کند تو را فریاد می زند تو را اشک می ریزد تو رو می خواهد تو را ... تو را ...
نمی توانم باور کنم
نمی توانم خالی حضورت را در کنج آشیانه ببینم و دم بر نیارم
نمی توانم در چشمان مادرم چشم بدوزم و از چشمان غمبارش نگریزم

گفتی بچه ها ، فاطی جان سختی ها به پایان امده ، گفتی برایتان قصری خواهم ساخت از عشق ، چگونه دلت امد به وعده هایت عمل نکنی و بروی ، چگونه توانستی بی وداع رخت سفر ببندی و تنهایمان بگذاری چگونه دلت امد بروی و مهندس شدن محمد را نبینی
مدتها بود که دلت هوای دیدن دیارت را کرده بود ، مدتها بود می خواستی بروی شهر کودکیت را ببینی و باز کودکی کنی .
بگو رفتی آنجا چه دیدی که دیگر تو را از همه دینا جدا کرد و با خود برد .
ادامه نوشته ... »